ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

بیمارستان تامین اجتماعی91.9.8

سلام عشقم خوبی تا امروز تو هنوز توی شکمم هستی ولی چون من مامای خصوصی گرفتم که در بیمارستان هوایی بیاد بالای سرم تا کمک کنه تورو بدنیا بیارم باید برای معاینه امروز برم پیشش بخاطر همین ساعت 8 ونیم صبح روز 4شنبه با بابا هادی و مادر بزرگ ملیحه رفتیم بیمارستان تامین اجتماعی پیش خانوم هاشمی اون من معاینه کردو گفت امروز ساعت 12 ظهر می تونم تورو اگه دوست داشته باشم بدنیا بیارم و قرار شد با بابا هادی و مادر بزرگ ملیحه تصمیم بگیریم بعدخبر بدیم ما آمدیم خانه و خودم رو برای ساعت 12 آماده کردم که بدنیا بیارمت ولی بابا بزرگ و مامان بزرگ مخالفت کردن و گفتن بذار خودش هروقت خواست بدنیا بیاد و بعدشم با هادی گفت بزاریم واسه فردا که91.9.9 بدنیا بیای که تاریخ تو...
27 آذر 1391

روز تولد گلم91.9.9

سلام دخترم امروز 91.9.9 از ساعت1ظهر درد خفیفی داشتم و دقیقه به دقیقه ان درد بیشتر میشد تا اینکه ساعت 1 و نیم بیشتر شد و به مامان ملیحه زنگ زدم و گفت میاد پیشم و بعدشم به بابا هادی گفتم بیاد سارینا میخاد دنیا بیاد وبعد به خانوم هاشمی زنگ زدیم و گفت تا ساعت 3 بیا بیمارستان هوایی بعد ما تا ساعت 3 رفتیم بیمارستان توراه دردم شدیدتر شد و بعد بردنم داخل اتاق بستریم کردن از ساعت 3ونیم درد کشیدم تا 5و 15دقیقه که اذان عصر بود بدنیا اومدی حین دردی که میکشیدم همش حرف خاله فریده توی سرم بود که میگفت براش دعاکنم ولی هم برای اون و هم برای کل خانوادم بهترین هارو آرزو کردم امیدوارم اگه خدا صدام شنیده به هرچی میخوان برسن راستی منم سر اذان ظهر بدنیا اومدم امید...
25 آذر 1391

91.9.24

سلام سارینای گلم امروز 91.9.24 روز جمعه است و تو الان 15روز که بدنیا اومدی و الان هم دارم برات این مطلب رو می نویسم تو خواب هستی عزیزم.سارینا خوشگلم امروز بعد از  چند هفته شروع به نوشتن خاطراتت کردم چون همش سرم مشغول تو بود و چون خودم هم مریض بودم نمی توانستم ولی امروز از روز 91.9.8 برات می نویسم چون از اون روز تصمیم به بدنیا اومدنت گرفتیم از بس عجله داشتم ببینمت بر عکس تو که واسه بدنیا اومدن اصلا عجله نداشتی شیطون ...
24 آذر 1391

سارینای عزیز بدنیا اومد

سلام عشق خاله فدات شم کوچولوی خوشگلم روز 9 آذر ماه سال 1391 ساعت 17:15 عصر چشمای خوشگلتو باز کردی عزیز دلم تا پام رسید به بیمارستان 5 دقیقه بعدش بدنیا اومدی به بابا و مادربزرگات گفتم قدمم خیر بود تا رسیدم جوجه کوچولوی خاله بدنیا اومد معلومه تو هم دوستم داریا نی نی گلی وقتی رفتم تو اتاق پیش مامانت و تو رو دیدم دلم بدجور لرزید عزیزم چقدر ناز و خوشگلی عشق خاله مامان کلی عکس ازت گرفته بعدا برات میذاره بزرگ شدی قدر مامانو بدونی اگه بدونی چقدر دوستت داره و همش قربون صدقت میره تو که اولین فرشته کوچولوی خانواده مایی نامرد کوچولو اشک هممونو چند بار همون روز درآوردی دختر بابابزرگ که هر بار میبینتت گریه اش میگیره همون روز ا...
11 آذر 1391

آخرین روز

خواهرزاده خوشگلم اینقدر خوشحالم داری میای امروز از صبح اصلا خواب نداشتم بدجور بیقرارم همش اشکم درمیاد خدا بگم چیکارت نکنه وروجک مامانت امروز میخواد بدنیا بیارتت خودش بعدا برات تعریف میکنه 2 ساعت پیش مامانت اومد خونمون برای دوربینشون کارت حافظه بگیره که بتونه لحظه تولدتو برات ضیط کنن و به یادگار بمونه برای آخرین بار که تو شکم مامانت بودی و باهات خداحافظی کردم تا زمانی که چشم تو چشم بیام دیدنت عزیزم خیلی دوستت دارم مامانو اذیت نکنی عزیز دل خاله
8 آذر 1391

نظر دیگران درباره اسم نی نیمون

جوجه کوچولوی من که خیلی شیطونی میکنی میخوام بهت بگم فامیل دوست داشتن چه اسمی برای تو انتخاب بکنیمَُ پدر بزرگ ابوالفضل میگفت ندا ونیما و نگار.مادربزرگ ملیحه میگفت نغمه و خاله فریده میگفت نغمه و سوگل ودایی میثم میگفت پرنیان وخاله فرزانه میگفت الیانا و کاترین. پدر بزرگ حسین میگفت اسمهای مذهبی و مادر بزرگ مدینه میگفت ویدا و ونوس و پسرعمه رضا میگفت پرشین وکتی بذارید اون موقع رضا 5سالش بود ...
7 آذر 1391

خرید ماشین

امروز 2شنبه است و 91.9.6وسارینا خانوم امروز ٣٨ هفته است در در شکم مامان فریباش جا خوش کرده و انگار قصد بیرون آمدنم نداره شیطون.بابا هادی صبح ساعت 8 با دوستش حمید رفتن کازرون برای خرید ماشین ومن هم ساعت 5ونیم باید برای معاینه پیش دکترم میرفتم تا ببینم برای زایمان طبیعی مشکلی ندارم .از صبح بادسردی می آمد وعصر شروع به باد و طوفان و رعدو برق کردو برق ما از ساعت 5 قطع شد و باباهادی هم ساعت 5و10دقیقه رسید خانه و ماشین پراید131ELخریده بود و با ماشین خودمان رفتیم و دکتر دکتر معاینه کردو گفت برای زایمان طبیعی مشلکی ندارم و ما آمدیم بیایم سمت ماشین باباهادی جای ماشین گم کرده بود اینقدر ما خندیدیم بعدش رفتیم برای من و مامان بزرگ ملیحه و خودش از 4راه ول...
7 آذر 1391

بدون عنوان

سلام دخترم بهترینم خیلی دلم برات تنگ شده منو باباهادی واسه اومدن داریم لحظه شماری میکنیم هر باری که لگد میزنی اینقدر خوشحال میشیم بابا هادی سرش میذاره روی شکمم و میگه بیا دیگه خسته شدم .امسال اولین سالی بود که تو دختر شیطون توی شکم من بودی وبا باباهادی رفتیم شمع زنی از صبح باران شدیدی می آمد تا ظهر وما ظهر ساعت 3ونیم رفتیم بیرون با ماشین تا یکم بگردیم و بندرگاه هم رفتیم اونجاهم بارون خوبی می آمدبخاطر باران تعزیه اجرا نکردن و ما برگشتیم و ساعت 6 آمدیم خانه و ساعت 9 رفتیم شمع زنی در خیابان ششم بهمن و کلی عکس انداختیم و فیلم گرفتیم و شمع روشن کردیم راستی مچ دایی میثم هم گرفتیم بعد رفتیم سمت عباس علی اونجا هم باز شمع روشن کردیم و عکس گرفتیم ...
7 آذر 1391

روز تاسوعای حسینی91.9.4

سلام دختر نازم چطوری شیطون خانوم امروز شنبه 91.9.4روز تاسوعاست و تو 37هفته و 6روز که توی شکمم هستی ولی اگه خدا بخواد تا 1هفته دیگه بیشتر اونجا نیستی بعدش دیگه بجای شکمم توی بغلم هستی باباهادی اینقدر خوشحال هی میگه زود بدنیا بیا خستم شده هروز که از خواب بیدار میشه میاد بوست میکنه و بهت سلام صبح بخیر میگه و نازت میکنه. من و باباهادی اصلا باورمون نمیشه در هفته آینده قراره پیشمون باشی دیگه روزای آخر مجردی من و باباهادی که 2نفری بیرون میرفتیم از این به بعد هرجابریم تو زودتر از ما اونجایی راستی امروز صبح س 6 یه بارون تندی زد که آب همه خیابانهارو گرفت همش خداخدا میکردم تا شب بند بیاد که بتونیم شب واسه ی شمع زنی بریم بیرون تا س8 صبح بارون اومد الانم...
4 آذر 1391

کنار تو فقط آروم میشم

کنار تو فقط آروم میشم ‚ پرازدلشوره ام هر جای دیگه ⁄ تو تقدیر منی بی لحظه ای شک ‚چشمات اینو بهم هر لحظه میگه ⁄ تو میخندی پراز لبخند میشم ‚ تموم زندگیم خوشرنگ میشه ⁄ صدای پای تو توی خونه هر روز‚ واسه من بهترین آهنگ میشه ⁄ تو که باشی همه دنیا شبیه آرزوم میشه ‚ روزای سرد تنهایی تو که باشی تموم میشه ⁄ چقدر خوشبختی نزدیک کنار من که راه میری ‚ از این دنیا رها میشم تو که دستام میگیری ⁄ تو که خوشحال باشی خوب خوبم ‚ دیگه اززندگی چیزی نمی خوام ⁄ حالا که دست تو توی دستام ‚ چه فرقی میکنه کجای دنیام ⁄ با عشق تو همه دنیا ب...
2 آذر 1391